
وقتی من کوچیک بودم تابستون ها میرفتیم ده (دودران) ، ما همیشه شب از تهران راه می افتادیم و صبح زود میرسیدیم ده. حال و هوای ده رو میشد از بعد از تونل گردنه حیران کاملا احساس کنی. بابام میرفت جلوی اتوبوس و به راننده میگفت "دودرانا یتیشدون ساخلا توشییوق "
از خوشحالی هنوز اتوبوس توقف نکرده می رفتیم جلو ... . اتوبوس توقف می کرد و هوای سرد ده رو دوباره حس میکردیم . یادمه اون موقع کنار جاده یه قهوه خونه بود (هنوزم کنار جاده قدیم هست ولی درش همیشه بستست) . بابام از قبل به پدربزرگم می گفت که ما داریم می آییم و اغلب با یه فرقون می اومد کنار جاده تا کمک کنه وسایلمون رو ببریم سمت خونه.
حس و حال خوشی بود هنوزم وقتی اون خاطرات یادم میاد .....
معمولا بوی دود تنور اول صبح به مشام میرسید و صدای رد شدن ماشین ها که از کنار ده میرفتن به سمت نمین و اردبیل . البته صدای گاو و گوسفند و.... هم جای خودش.
باید از کنار قبرستون ده رد می شدیم تا برسیم خونه ، بوی چای و شیر و فتیر ، همون نزدیکی های در خونه آدم رو مست می کرد ، در خونه چوبی بود و یه کلن زنجیری هم داشت که به سمت بالا چفت می شد ، مادربزرگم معمولا اون موقع صبح تو تویله درحال سر و سامون دادن گاو ها بود و شیر میدوشید.
وارد اتاق که می شدی یه قابلمه روحی پر از شیر تازه روی چراغ نفتی در حال جوشیدن بود و سماور مادربزرگم هم کنار در اتاق روی یه جعبه چوبی که با یه پارچه قرمز پوشیده شده بود قرار داشت .
اولین صبحانه چه حالی داشت... فتیر تازه با شیر و ... وای ... واقعا حال هوای خوبی بود.
حالا سعی میکنم یه کم از حال و هوای اون موقع ده براتون بنویسم.

اون موقع مردم حال و احوالشون بهتر بود مردم ده پر از انرژی بودن و همه در حال جنب و جوش ، با اینکه آب و برق و تلفن ... هیچ کدوم وجود نداشت . و سخت هم بود و باید هر روز چند بار می رفتیم چشمه آب می آوردیم . برای حموم باید میرفتیم نمین و.... ولی حال مردم خوب بود . مردم دیر از دست هم ناراحت می شدن با هر اتفاقی از کوره در نمی رفتن و کنار هم خوش بودن.
از اول صبح تا تاریکی هوا همه تو کند ایچی در رفت و آمد بودن چشمه میرفتن ، مغازه میرفتن (مغازه قولی عمی ، مرحوم کرم ، مرحوم آدگوزل) و ...
غروب ها مرد ها تو مغازه یا روی تنه درخت جلوی مغازه قولی عمی جمع میشدن و تخمه می خوردن و میگفتن و میخندیدن . یادمه سر از وسط نصف کردن هندونه با قمه شرط بندی میکردن و هر کس می باخت باید پول هندونه رو حساب میکرد و بقیه تو مغازه مهمون خوردن هندونه بودن.
دم غروب پدر بزرگم از سر زمین بر میگشت و میشت روی پله اتاق و چراغ زنبوری رو تلمبه میزد و اول با یه پنبه الکلی روشنش می کرد و از یه میله که از سقف اتاق آویزون بود آویزونش می کرد.
بوی پیاز داغ تمام خونه رو پر می کرد ، املت اون موقع از خیلی از غذا های الان بیشتر حال میداد.
مادرم می گفت " بچه ها برین چشمه بزرگه آب برای سر سفره شام بیارین" ، وای ، حال بدی بود و هوا هم داشت تاریک می شد و ما هم از سگ شاطر می ترسیدیم و چشمه بزرگه هم دورتر از چشمه کوچیکه بود ، راستش بعضی وقت ها از همون چشمه کوچیکه آب می آوردیم و میگفتیم از چشمه بزرگه آوردیم ...
ما معمولا (بچه ها ) طول روز رو تو کند ایچی و باغها بودیم و با بچه های دیگه بازی میکردیم بالای درخت های آلبالوی باغ مدینه خاله (خاله پدرم) میرفتیم بالای درخت های گلابی و... بعضی وقت ها هم با بابام و بقیه مردها میرفتیم سر زمین و درو کردن گندم و جو .. رو با داس نگاه میکردیم .
زن ها هم معمولا یا درحال درست کردن غذا ( آش دوغ .......) و یا در حال شستشو کاسه بشقاب و لباس تو چشمه بودن و با هم صحبت می کردن گرمای خاصی تو صحبتاشون بود مخصوصا اگه یکی از تهران میرفت (مثلا مادر من) سر صحبت باز می شد و از یک سال دور بودن و خبرهای زنونه با هم صحبت می کردن.
پایان
تصمیم دارم کم کم خاطرات خودم و همه هم روستائیهای خوبم رو در سایت قرار بدم . شما هم خاطرات خودتون رو برای من ارسال کنید.
به امید دیدار.
*برخی از اسامی ذکر شده در این متن بر اساس نام های به یاد مانده در ذهن نویسنده می باشد و قصد بی احترامی به کسی در میان نیست.